download
software
Music
 
 
 
forum

اسکندر مقدونی - عمر مفید

نويسنده: Mohsen Omidvar | تاريخ: 26 اردیبهشت 1391 | بازديدها: 123

مورخان می‌نویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران در حوالی خراسان حمله می‌کند. ولی با کمال تعجب مشاهده می‌کند که دروازه آن شهر باز می‌باشد و با اینکه خبر آمدن او در شهر پیچیده بود مردم بدون هیچ هراسی مشغول زندگی عادی خود بودند.
باعث حیرت اسکندر شد زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش می‌رسید عده‌ای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش می‌شدند و بقیه به خانه‌ها و دکان‌ها پناه می‌بردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت.
لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید ...
 

نه تو کریمی نه من ...

نويسنده: Mohsen Omidvar | تاريخ: 24 اسفند 1390 | بازديدها: 1210

درویشی از كنار باغ كریم خان زند عبور می‌كرد.
چشمش به شاه افتاد با دست اشاره‌ای به او کرد.
كریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند.
كریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟
درویش گفت: نام من كریم است و نام تو هم كریم و خدا هم كریم. آن كریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟

به ادامه مطلب مراجعه کنید ...

 

داستان زیبای اقتضای طبیعت ...

نويسنده: Mohsen Omidvar | تاريخ: 10 اسفند 1390 | بازديدها: 1113

نیش عقرب نه از ره کین است   اقتضای طبیعتش این است

شخصی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند .آن شخص به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !

 با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !

 مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!

 آن مرد گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند. طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ...

 چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟!

 هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیشت بزنند ...

 

داستان سارا و برادر کوچکش (خرید معجزه )

نويسنده: Mohsen Omidvar | تاريخ: 9 اسفند 1390 | بازديدها: 1153

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه ي جراحي پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست...

به ادامه مطلب مراجعه کنید ...

 

داستان آموزنده دو دوست کوچولو

نويسنده: Mohsen Omidvar | تاريخ: 3 اسفند 1390 | بازديدها: 199

دو دوست کوچولو داشتن با هم بازی میکردن.اولی یه سری تیله داشت ودومی  چند تا شیرینی داشت.اولی به دومی گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دومی قبول کرد.
اولی بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دومی داد. اما دومی همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به اولی داد.

همون شب دومی با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی اولی نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری که خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دومی هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده
 عذاب وجدان همیشه مال كسی است كه صادق نیست
 آرامش مال كسی است كه صادق است
 لذت دنیا مال كسی نیست كه با آدم صادق زندگی می كند

آرامش دنیا مال اون كسی است كه با وجدان صادق زندگی میكنه ...

 

داستان بومیان آمازون و شکار میمونها

نويسنده: Mohsen Omidvar | تاريخ: 2 اسفند 1390 | بازديدها: 197

بومیان آمازون روش جالبی برای شکار میمون دارند بدینصورت که نارگیل را از دو طرف سوراخ می کنند، یک طرف کوچک تر در حدی که بتوانند یک طناب را از آن عبور دهند و یک طرف کمی درشت تر در حدی که دست یک میمون به زور از آن رد شود. از طرف کوچک تر طنابی که انتهایش را گره زده اند رد می کنند و بعد طناب را به تنه درخت می بندند تا اینطوری میمون نتواند جر بزند و نارگیل را با خودش ببرد. سپس توی نارگیل خالی شده چند تا ...سنگریزه می اندازند و چند بار تکانش می دهند تا صدایش خوب در جنگل بپیچد ... تله آماده است.
میمون ها که شهوت کنجکاوی دیوانه شان کرده تا ببینند این چیست که این جوری صدا می دهد، می آیند و دستشان را می کنند توی نارگیل و سنگریزه ها را توی مشتشان می گیرند تا بیرونشان بیاورند، اما مشت بسته شان از سوراخ رد نمی شود. میمون ها اگر فقط مشتشان را باز کنند و از سنگریزه های بی ارزش دل بکنند، آزاد می شوند ولی به هیچ قیمتی حاضر نیستند چیزی را که بدست آورده اند از دست بدهند.

آن قدر تقلا می کنند و خودشان را به زمین و آسمان می زنند که فردا وقتی صیاد می آید بدن های بی حالشان را به راحتی (عین آب خوردن) جمع می کند و توی قفس می اندازد.
این میمون ها چند خاصیت جالب دیگر هم دارند. اولا وقتی می بینند یک هم نوعشان گیر کرده و دارد جیغ و ویغ می کند باز هم برای کنجکاوی می روند سراغ نارگیل بغلی و چند دقیقه بعد خودشان هم در حال جیغ و ویغ اند. ثانیا بومی ها اگر میمونی اضافه بر تعداد مورد نیازشان گیر افتاده باشد، آزادش می کنند اما وقتی فردا دوباره برای شکار می آیند باز همین میمون ها گیر می افتند و جیغ و ویغشان در می آید. این داستان قرن هاست که در جریان است! اما حق ندارید فکر کنید که این میمون ها از خنگیشان است که هر روزه توی این دام ها می افتند، اتفاقا خیلی هم ادعای هوش و استعدادشان می شود.
آیا دور و بر خود ما پر از نارگیل های سوراخ داری هست؟
نکند دستهای ما هم جایی گیر کرده وخودمان متوجه نیستیم!
آیا هر کنجکاویی را باید پیگیری کرد؟
سنکریزه من کدام است؟

 

شما كدام را انتخاب می كنید؟

نويسنده: Mohsen Omidvar | تاريخ: 17 دی 1390 | بازديدها: 1103

كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه خشک وبدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود. مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما ....

 


 
صفحه قبل صفحه بعد
 


آخرین ارسالی ها آخرین نظرات آمار سایت
پیغام خصوصی صندوق پیام خصوصی
صفحه ما در فیس بوک صفحه ما در گوگل پلاس ‏تماس با ما